خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بودنت کافیست
آرزوهای دیگر اوج بی انصافیست /نیست؟
یا من طلبنی وجدنی
یا من طلبنی وجدنی
تفاوت راببین؟او بی نهایت به ما نعمت می دهد آنگاه ما برای شکرش به دقت دانه های تسبیح را می شماریم؟؟
باتمام وجود گناه می کنیم اما نعمتهایش را هیچ وقت از ما دریغ نمی کند
گناهانمان را هیچ وقت فاش نمی کند تصو رکنید اگر طاعتش می کردیم چه می کرد!
عجبا !!باعبادت باخدا معامله می کنیم که بهشت برینمان کند
اگر بهشتی نبود آیا خدا رو به خاطر خدا یش عبادت می کردیم؟؟الله واعلم
خدایا بخاطر تمام درهای که کوبیدم ولی خانه تو نبود مارا ببخش
خدایا اگر با عبادت با تو معامله کردیم مارا ببخش!
چه خودپسندند انسان های مغرور...! آنان که نمی دانند در پایان بازی شطرنج شاه وسرباز در یک جعبه قرارمیگیرند.
دریغاکه چشم ها کورند وقتی که ذهن کور باشد
یامن طلبنی وجدنی
غريب است دوست داشتن. وعجيب تر از آن دوست داشته شدن... چه بی انصاف است کسی که با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي گيريم هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر، هر چه او دل نازک تر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده اند . .از اين تکرار ساعتهااز اين بيهوده بودنهااز اين بي تاب ماندنهااز اين ترديدها!نيرنگها!شک ها!خيانتهااز اين رنگين کمان های سرد آدمهاو از اين مرگ باورها و روياهاپريشانم دلم پرواز ميخواهد !
یامن طلبنی وجدنی
باران باش ببار!
نپرس این دستهای کویری که به طرف تو دراز شده است ازآن کیست!
خارپشت گرچه با تیغ هایش دنیای امنی برای خود ساخته است!
اما ... حسرت یک نوازش عاشقانه تا ابد ... بر دلش سنگینی می کند!!!
یا من طلبنی !وجدنی!
یقین سه مرتبه دارد: اول ، علم الیقین . دوم ، عین الیقین . سوم ، حق الیقین
- علم الیقین (علم یقین ) ؛ دانشی که در آن شک نباشد. (ناظم الاطباء). دانستن امری یا چیزی باشد به اقوال ثقات یا به طریق تواتر که اصلاً شک و شبهه در آن نباشد.
- عین الیقین (عین یقین ) ؛ آن است که چیزی را به چشم خود دیده بر ماهیت آن یقین حاصل کرده باشند.
- حق الیقین ؛ آن است که کیفیت و ماهیت چیزی را کماینبغی به جمیع حواس دریافته باشد. این قسم اعلی ترین اقسام یقین است .
یا من طلبنی وجدنی
زین همه مسکین سر تا پا گدا،من هم یکی
هرطرف بسته دلی قفل ضریح مهرتو
مهر شد با خون دل ،این قفل ها ،من هم یکی
قصه شوق، محال است به تقرير آيد
كسي چه ميداند
راز رسيدن در دل يك مشتاق كه مهجور مانده است چيست؟حالاشوق رسیدن بماند؟
كسي چه ميداند جز دل روشن تو؟
آنجا که ما از رفتن، تمناي رسيدن داريم و انگارراه خیلی نزديك است!!!
دریغا که شوري به وسعت دلتنگي و حسی از جنس خوشبختي که همین در راه بودن وشوق وصال.همین حس نزدیکی چقدر لذت بخش است قطره اگردرراه هست مشتاق دریا هست چوبه دریا رسد از او چه می ماندجز دریا
لاجرم زمزمه ای می بایدکردکه قصه شوق، محال است به تقرير آيد
آنجاکه زير پلك يك دعای ندبه، روي آواز يك سجاده و بر بلنداي شكفتن يك صبح آدينه.
از رو به روي خانه كعبه، صدايمان زدهاي كه: من گنجينه خدايم؛
خوشا بحال کسانی که این گنجینه را با سلامت وصلابت به صاحب اصلی اش تحویل می دهند؛